تبليغاتX
فـــــــــــــوری
 

یه دفعه همه چیز عوض شد

چقدر وحشتناک هم عوض شد

ساعت ۳:۲۹

خواب بودم،یکی مدام اس ام اس میداد و زنگ میزد

منم خسته و داغون

به زور موبایلمو ورداشتم ببینم کیه

دیدم یاسمنه

نوشته بابای ایدا مرد

دلم میخواد یه جا پیدا کنم و تا میتونم داد بزنم

چرا  عزیز من؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتیکه دیدمش با درموندگی به خاک باباش زل زده بود بدترین خاطره زندگیم بود

اولین بار بود که تو اوج ناراحتی تسلیمم شد و گذاشت نگهش دارم

چقدر تحمل زندگی مشکله

حالم داره بهم میخوره

+ نوشته شده توسط فوری در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |
معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان بود…

ولی آن ته کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

دلم می سوخت بحال او که بیخود هو می کرد

و با آن شور

تساوی های چیزی را نشان می داد

با خطی روشن

به روی تخته تاریک

که از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود

تساوی را نوشت

بانگ آورد:

که یک با یک برابر هست

که یک با یک برابر است…اینجا…

بناگه…از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یکنفر باید بپاخیزد…همیشه یکنفر باید…

به آرامی سخن سر داد:

این تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت

معلم مات برجا ماند

و او میگفت…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود…؟

آیا باز هم یک با یک برابر بود…؟

سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری…

و او با پوزخندی گفت: نه…

و باز هم گفت:…

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زوری و زری می داشت بالا بود

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر، پست تر می بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد

یا که زیر ضربت شلاق له می شد

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد

یا چه کس این رادمردان را فنا می کرد

و سکوت بود و سکوت…

در این هنگام… معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که یک با یک برابر نیست…

یک با یک برابر نیست…

 

گل سرخی

+ نوشته شده توسط فوری در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 2:59 بعد از ظهر |